با ۱۲۰۰۰ فالوور اینستا رو پاک کردم
ی تصمیم خوب و واقعی
فقط دروغ بود. غیر از دروغ چیزی ندیدم. غیر از تجملات چیزی ندیدم. غیر از ریاکاری چیزی ندیدم.
دل کندن ازش سخت بود. ولی این تصمیم رو خیلی وقت بود که گرفته بودم و کم کم وابستگیمو کمش کردم. تا به امروز که کلا متنفر شدم ازش
بلاگفای دوست داشتنی. کاش دوباره مثل قبل هممون رو دور هم جمع می کردی...
خدایا شکرت

ادامه مطلب  

شب بارونی و جذاب ^_^  

چند وقت پیش یه پست گذاشتم درمورد دوستم ک چقد ارزش داره واسمو و چقد همیشه به هم نیاز داریم..‌
امروز صبح همونطور ک تو پست قبل نوشتم ،بدترین وضع ممکن رو داشتم چون این هفته پشت هم اتفاقات بد میوفتاد و همه چی حسابي در هم برهم بود...
ک عصر امروز با همین دوستم بعد دانشگاه بیرون قرار گذاشتیم با هم  رفتیم پاتوق همیشگیمون تو انقلاب و یه ناهار دلچسب زدیم ... خلاصه کلی حرف زدیمو درد و دل کردیمو حسابي غر زدم سرش

ادامه مطلب  

سه شنبه بازار  

به سرما حساسم و دیشب دیدم خونه سرده و پکیج رو روشن کردم اما صبح وقتی در تراس رو باز کردم تا هوا عوض بشه دیدم خاموش شده و دوباره روشنش کردم و خدا کنه خراب نشده باشه چون آخر برجی فقط هزینه تعمیر پکیج رو کم دارم...
تدفین اون خدابیامرز شهرستان بود و این جمعه تهران براش ختم گرفتند و صبح که تلگرام رو باز کردم دیدم تو گروه خانوادگی چون تاریخش از پنجشنبه به جمعه تغییر کرده کلی پیام رد و بدل شده، یه سری برنامه هاشون بهم خورده و بازار میام، نمیام و سعی میک

ادامه مطلب  

سلام یه موضوع متفاوت کشف کردم..  

سلام
مگر تو حروف عربی بهمون یاد ندادند که گچ پژ نیست..
پس چطور تو فامیلی این خاشقچی هست؟؟؟!!!
از طرفی کشف کردم یه دسته گل جدید در راه هست...
از کجا میگم رو بوده شدند مرزبان و مگر ابن خاشقچی...
راستی دیروز دیدار رهبری با نخبگان واقعا عالی بود..خدا گره از کار هموشون باز کنه که دل رهبر اون شاد میکنند وخود رهبر فرمودند...

ادامه مطلب  

 

بچه ها من چند روز پیش خواب آجیل دیدم بعد دلم خواست که آجیل مشکل گشا نذر کنم که شاید حاجت روا بشم
چند روز پیش رفتم تهیه کردم و دیشب تو کیسه ها ریختم و بسته بندی کردم و با خودم قرار گذاشتم که
ببرم مدرسه ابتدایی دخترانه که همین نزدیکی است ، پخش کنم....
دیشب ساعت 2:58 بامداد یه خواب خیلی کوتاه دیدم و از خواب پریدم تو خواب دقیقا همون چیزی
که براش نذر کردم و دیدم !
فک کنم نذرم قبول شده باشه!
دیروز کلی پیاده روی و گشت و گذار کردم ! همین جوری بیخودی خیابون ها

ادامه مطلب  

روزي كه فهميدم فرزند دونفرم!  

 
 
در را زد و و وارد اتاق شد.
مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود.
یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: 
"نگاه کن، این چه جالبه...!".
 
کمی بالا و پائین فرم را ورانداز کردم،
به نظرم یک فرم معمولی می‌آمد؛ حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
 
پرسیدم: "چی ش جالبه؟
گفت: "مشخصات فردی‌ش رو ببین!"
 
شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی...
 نام... نام خانوادگی... تا رسیدم به آنجا که نوشته بود "فرزند.

ادامه مطلب  

صفر-0  

باید دنبال تقویم بگردم تا تاریخ امروز را پیدا کنم
اینقدر گیج و خسته ام از زندگی که حتی حساب روزهای هفته و ماه و سال از دستم در رفته است
هر چقدر بگویم خسته ام نمیتوانید درک کنید
اینقدر خسته ام که حتی نمیتوانم بخوابم
خستگی سال های زیاد
خسته از رابطه ها، خسته از کار، خسته از زندگی
از خودم هم خسته شده ام
قرار نبود اینجوری بشود
قرار بود من کار کنم، بیشتر کار کنم و پیشرفت کنم
ولی هرچه کار کردم و بیشتر کار کردم
بیشتر سقوط کردم
و الان اینجا هستم
با نمی

ادامه مطلب  

صفر-0  

باید دنبال تقویم بگردم تا تاریخ امروز را پیدا کنم
اینقدر گیج و خسته ام از زندگی که حتی حساب روزهای هفته و ماه و سال از دستم در رفته است
هر چقدر بگویم خسته ام نمیتوانید درک کنید
اینقدر خسته ام که حتی نمیتوانم بخوابم
خستگی سال های زیاد
خسته از رابطه ها، خسته از کار، خسته از زندگی
از خودم هم خسته شده ام
قرار نبود اینجوری بشود
قرار بود من کار کنم، بیشتر کار کنم و پیشرفت کنم
ولی هرچه کار کردم و بیشتر کار کردم
بیشتر سقوط کردم
و الان اینجا هستم
با نمی

ادامه مطلب  

گلایه از کی؟چی؟ شاید از خودم  

دیروز هرچی منتظر موندم پسرم زنگ نزد و غروب پشت تلفن به دخترم گله کردم گفت: تو این آشفته بازار اقتصادی اوضاع کسب و کارش کساده و دل و دماغ نداره...
ناامید شدم تازه چندماهه رابطه مون عادی شده و انتظار داشتم ادامه داشته باشه اما مثل اینکه گره ای توی کار هست، گفتن نداره درسته ازشون دورم اما دورا دور هواشون رو دارم اس ام اس های وام بانکی اون خونه شوم و لعنتی هنوز برای من میاد و اقساط وام خونه و وام جعاله خودش عقب افتاده بود و اخطار بانک که اقدام قانون

ادامه مطلب  

دفتر تلفن  

دفتر تلفن جدید خریدم و اول شماره های دفتر قدیمی رو مرور کردم تا ضمن تجدید خاطره شماره هایی مثل تعمیرکارهای محله های قبلی یا کسانی که الان باهاشون ارتباط ندارم رو خط بزنم تا دفتر جدید خلوت تر بشه و جالب بود به شماره ها و اسم هایی برخوردم که هر چی به مغزم فشار آوردم متوجه نشدم چرا و به چه منظوری اونها رو تو دفتر تلفنم نوشتم و بالعکس اسامی و شماره های موقتی مثل راننده وانت خوش قول یا مشتری خونه سالها پیش رو به یاد آوردم...
همه رو خط میزنم چون حتماً

ادامه مطلب  

جملات انگیزشی  

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه .هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با سر خمیده ، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است . او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم . طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم : " تروى ! این کامل نیس

ادامه مطلب  

423  

من یکی از مشکلات اساسی و داغونم اینه که نمیتونم ادمای جدید وارد زندگیم کنم،از اوردن ادم جدید چه دختر چه پسر میترسم..خب مثلا چرا رابطه ای رو باکسی شروع کردم که سه سال بود میشناختمش؟عوضش میتونستم باهزاران پسر که تو شهر هستن به انتخاب خودم بایکیش دوست شم..یه ادم حالا هرکی...حتما مناسب من نبوده که اون دوره باهاش تموم کردم چه دلیلی داره دوباره اونو وارد زندگیم کنم! حتی اگه الانم کات کنم بلد نیستم بایه شخص جدید دوستی کنم..این باعث شده که حتی نگاهمم ب

ادامه مطلب  

به این قول وقتی لازم باشه جوابم رو میدی عمل میکین؟؟؟ کی دیگه وقتشه؟؟؟  

میدونی حتی نای نفس کشیدن هم ندارم؟ چکار کنم باهام حرف بزنی؟ خودت باهام حرف بزن با این همه خواهش... من که به همه قولام عمل کردم ... نذار منم بزنم زیر قولی ... بیا سر این حرف زدن های شش ماهه باش..... مطمئنا هر ادمی با هر نسبتی توی زندگی تو اینقدر سختی رو از جانب تو ندیده که من میبینم.... گناهم اینه دوسم داری؟؟؟؟؟ اخه این چه دوست داشتنیه؟؟؟ بعضی اتفاقات رو باید بپذیری ...همونجور که من پذیرفتم.. تو هم بپذیر..... رفیقاتم که بهشون اعتقاد داشتی و منو میفرستادی پ

ادامه مطلب  

1989  

عصر خوابیدم و باویبره گوشی بیدار شدم امیر زنگ زد،داشت چرتو پرت میگف بعد میگف
خدامنو مرگ بده که کارم ب جایی رسید از علیرضا پول قرض  گرفتم مردیم ازخنده
بعدم گف فردا بریم بیرون؟که گفتم نه! حاضرشدم ورفتم ازمغازه مجیدشون(اسمشو
نمیدونم واسش اسم مستعارگذاشتم) تخم مرغ وسوسیس بخرم،تارفتم داخل مغازه
دیدم نگام میکنه سلام کردم،گف سلام جانم!تو دلم گفتم یووک بِرار پلاستیک برداشتم
وتخم مرغ گذاشتم،بعد داشتم فکرمیکردم بگم کاتِر بده سوسیس ببُرمبرگشتم

ادامه مطلب  

460.  

خیلی زیاد غصه دارم. اگر بگویم تمام شب بیدار بودم، دروغ نگفتم. 
یکی هم بود به نام کیمیا، رفیق دوران سه سال دبیرستان. یعنی همیشه سه نفر بودیم و خوش می گذراندیم: من و فاطمه و کیمیا،ولی خب سال آخر کیمیا کوچ کرد به ته کلاس و خواست که با آدم های آن اطراف نشست و برخاست کند. نه که دوستی ما هم تمام شده باشدها، نه. همان بودیم. حتی بعدش هم که کیمیا مهندس شد و من درجا میزدم، تمام مدت زنگ میزد حالم را می پرسید که یک بار دلخور شد گفت دفعه ی بعد اگر خودت تماس نگیر

ادامه مطلب  

گردو فالی  

در راهِ رفتن به شمال،هر چند کیلومتر یه بار، تعداد زیادی از افراد فروشنده ای رو می دیدم که دارند فالی می فروشند، از ابتدا بدون اینکه چیزی بدونم از فالی های بیرون بدم می اومد و نمی خریدم
تا این که یه جا توقف کردیم،بچه داشت بازی در می آورد رفتم عقب بخوابونمش و طی این توقف دیدم که با همون دستی که پول می گیرند ادامه ی فالی ها رو دارند آماده می کنند،یه کم بیشتر مکث کردم دیدم گردو هارو توی همون آب می شورن و پوستش رو جدا می کنند!!!!
اصلا یه وضعی....
حالم خی

ادامه مطلب  

اتوبوس گَردی  

اتوبوس گَردی هفتگی من رو به میدون انقلاب کشوند و موقع پیاده روی با دیدن عنوان کتاب های پهن شده روی زمین یاد گذشته ها که زیاد کتاب می خوندم افتادم، بوف کور، جنگ و صلح، پخمه، خواجه تاجدار، دائی جان ناپلئون و...
مغازه ای کت حراج کرده بود و فروشنده بحدی خوشرو و حرفه ای بود تا به خودم بجنبم کت و پیرهن به دست از مغازه اومدم بیرون اما قیمت کت تقریباً نصف قیمت باب همایون بود و گمون نکنم ضرر کرده باشم و بدون اینکه علتش رو بدونم با اینکه از رنگ سیاه خوشم ن

ادامه مطلب  

457.  

داشتم یک چیزهایی می نوشتم طولانی شد حوصله ام نکشید، حذف کردم!
غرهایم را زدم کلی قربان صدقه شنیدم. شاید یک جورهایی دنبال بهانه بودم که همان ها را بشنوم و دلم آرام شود،‌ احساس خوشبختی بکنم. می شود مثل آدمیزاد هم رفتار کرد ولی خب یک وقت هایی اینطوری مزه اش بیشتر است.
+ ببخشید ناراحتت کردم و گاهی دلت را آزرده خاطر...
+ خودش میداند منظورم با کیست.

ادامه مطلب  

اخبار مسابقات بازی های رایانه ای ایران در تهران1  

سومین بازی هشتم شهریور نبرد دو تن از
قدر ترین های بازی PES در پلتفرم PlayStation 4 بود یعنی علیرضا نجات و
ابراهیم مرادی از گروه اوکسین که طرفداران فوق العاده زیادی داشتند و با
تشویق بی امانشون سالن مسابقات رو روی سر خودشون گذاشته بودند. جالبه
بدونید این بازی اولین بازی بود که به راند سوم کشیده می شد. هر دو بازیکن
تیم رئال رو انتخاب کردند، در بازی اول در رقابتی تنگاتنگ علیرضا نجات
تونست به ابراهیم مرادی غلبه کنه اما ابراهیم مرادی که طاقت شکست رو ن

ادامه مطلب  

اخبار مسابقات بازی های رایانه ای ایران در تهران1  

سومین بازی هشتم شهریور نبرد دو تن از
قدر ترین های بازی PES در پلتفرم PlayStation 4 بود یعنی علیرضا نجات و
ابراهیم مرادی از گروه اوکسین که طرفداران فوق العاده زیادی داشتند و با
تشویق بی امانشون سالن مسابقات رو روی سر خودشون گذاشته بودند. جالبه
بدونید این بازی اولین بازی بود که به راند سوم کشیده می شد. هر دو بازیکن
تیم رئال رو انتخاب کردند، در بازی اول در رقابتی تنگاتنگ علیرضا نجات
تونست به ابراهیم مرادی غلبه کنه اما ابراهیم مرادی که طاقت شکست رو ن

ادامه مطلب  

491  

 حتما شنیدین که میگن همه بعد از ورود به دانشگاه عوض میشن!میشن یه ادم دیگ حتی!
اخلاقی!رفتاری!نوع لباسشون!انتخاباشون!حرفاشون!و حتی فکرشون شاید!
ازمون پرسید فک میکنین تا امروز چقد تغییر کردین؟!
راستش یه جکی بود میگفت یارو ترم اول اینجوریه ترم اخر نمیشه شناختش از بس عوض شده!
ما ولی یکیو داشتیم اول ترم یک ، یه جور بود!اخر ترم یک ، دیگ سخت به جااوردیمش!
خودم هرچی فکر کردم یادم نیومد چه تغییری کردم!گفتم فک نمیکنم تغییری کرده باشم!چون یه سری باورها و ا

ادامه مطلب  

#529  

خوبه که اینستامو فعلا حذف کردم 
خیلی همش سرم تو اینستا بود اگه بشه تا قبل کنکو اصلا دلم نمیخواد نصبش کنم 
کتاب بوفه کور صادقو میخونم 
قشنگه 
13reason why تموم شد و  سریال جدید شروع شد 
^___^
نمیدونم چرا الان نمیتونم چیزی بنویسم واقعا حس می کنم خفه شدم :)

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و نه چی کار کنم بچه ها کمک یکی از دوستای خوبم  

سلامامشب داغونم داغونمشاید به خاطر فشار کاری باشه ولی خودم این طور فکر نمی کنمیکی از دوستام که یه آقا پسر پونزده شونزده ساله هست ...وایی خدا جونمداره خودشو نابود می کنهدو سه روزی میشه که فکر این داره دیوونم می کنهبا بچه ها شنبه شب رفته بودیم گردش این آقا پسری هم بودتو این سه چهار ماهی که زیاد ندیده بودمش خیلی عوض شده بوددیگه اون شور قبلو نداشتسکوتاش طولانی شده و کم یعنی خیلی کم حرف می زنهر خیلی پسر باهوشی هست بهش می گفتم باید ازت یه مهندس کامپ

ادامه مطلب  

الوعده وفا ...  

امروز صبح با ناشر کتابم صحبت کردم، قرار شد انشاءالله برای این هفته شابک کتابم رو بگیرند و بره برای چاپ (پایان نامه ارشدم رو کتاب کردم)
اما چیزی که این وسط آزارم میده اینه که ده سال بیشتره که دلم میخواد دفتر شعر و یادداشتهام رو چاپ کنم و حالا که یه ناشر پیدا شده و از نوشته هام استقبال کرده تردید دارم شعرهام رو چاپ کنم یا نه
میدونی ایده چاپ کردن دفتر شعرهام از مامانم بود شاید اولین کسی بود که این همه ازش استقبال کرد و مشوقم بود اما واقعیت اینه که

ادامه مطلب  

گاو و گوسفند!  

وقتی دختر کوچولوم ۱۵ روزه بود، دکتر گفت ممکنه دل دردهاش شروع بشه. دوستان و آشنایان و البته افراد همیشه در صحنه، توصیه کردند که از فراورده های گاو، مثل شیر و دوغ و یا حتی گوشت گاو استفاده نکنم، چون بچه ها بهش حساسیت نشون میدن و ممکنه دل دردشون شدیدتر بشه. 
منم که تا حالا یه نوزادی که کولیک یا همون دل درد داشته باشه رو از نزدیک ندیده بودم، همه اون محصولات بالا رو قطع کردم و با کوچکترین گریه دخترم و حالتهایی که به خودش می پیچید، به همسرم می گفتم د

ادامه مطلب  

کنار قدم های جابر... (حرف دل یک زائر ارباب)  

کافیه یه سال اربعین کربلا بوده باشی تا از سالهای بعد دیگه روز اربعین تو ایران نفست بند بیاد هی بغض کنی و چشمات پر از اشک بشه اما به روی خودت نیاری. اسم کربلا رو که میشنوی تپش قلب بگیری و مدام با خودت بگی اقا چی شد امسال ایران موندم؟ چی شدم امسال انتخابم نکردید؟
با همه ی این ها امسال حساب و کتابم را کردم. هرچه که بالا و پایین می کردم ته تمام حساب و کتاب های دنیاییم این بود که آقا شرمندتم که نمی تونم بیام پابوستون.
با صبغه ی اربعین کربلا رفتنم همه ی

ادامه مطلب  

من در این لحظه...  

من دراین لحظه بی حوصله نشستم وزل زدم به خیابونی که همش ادمای مختلف ازش رد میشن
پر از ماشین...بعضی وقتا که تنها میشم فک میکنم ای کاش خوندن فکر بلد بودم یکم روانشناسی بلد بودم که از رفتار ادما پی به فکرشون ببرم...
اما نمیشه...
...
کاش یکم مشتری پیدا میشد از بیکاری واقعا حوصلم سر میره
راستی فردا مامانم میاد اصفهان...خواهرم زایمان داره
گفتم مهرداد بیاد دنبالت بیا خونه ما اما فکرشو کردم دیدم بخواد بیاد خونه ما،وضع مالی افتضاحه همه بچه هاشم میخوان بیان

ادامه مطلب  

دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟  

پریشب برمیگشتم خونه که یک مغازه کتابفروشی دیدم، روی درهای شیشه ایش نوشته بود کتابهای نفیس. دوست داشتم کتاب نفیس از نزدیک رویت بفرمایم. دو سه پله داشت رفتم بالا. پیرمردی ته مغازه پشت لپتاپ نشسته بود. موهای سفید نسبتا بلندی داشت. وسط سرش کم مو بود. سلام کردم. داشت با دقت به صفحه مانیتور

ادامه مطلب  

داستانک :)  

در کشوری ماموریت داشتم، برای انجام کار بانکی در قسمتی از شهر دنبال بانک میگشتم دنبال ساختمان شیک با تابلوی  زیبا بودم اولین مکان که به چشمم خورد به سمتش حرکت کردم نزدیکتر که شدم متوجه شدم که یک مدرسه است با خودم گفتم احسنت چه مدرسه ی خوبی در  ذهن ناخودآگاهم دنبال مکانی شیکتر و مهمتر برای بانک میگشتم با وجود اینکه یکبار از در بانک رد شده بودم اما  مجبور شدم از شخصی آدرس بانک را بگیرم که یک تابلو و ساختمان قدیمی و معمولی رو بهم نشان داد تعجب کر

ادامه مطلب  

داستانک :)  

در کشوری ماموریت داشتم، برای انجام کار بانکی در قسمتی از شهر دنبال بانک میگشتم دنبال ساختمان شیک با تابلوی  زیبا بودم اولین مکان که به چشمم خورد به سمتش حرکت کردم نزدیکتر که شدم متوجه شدم که یک مدرسه است با خودم گفتم احسنت چه مدرسه ی خوبی در  ذهن ناخودآگاهم دنبال مکانی شیکتر و مهمتر برای بانک میگشتم با وجود اینکه یکبار از در بانک رد شده بودم اما  مجبور شدم از شخصی آدرس بانک را بگیرم که یک تابلو و ساختمان قدیمی و معمولی رو بهم نشان داد تعجب کر

ادامه مطلب  

#520  

هیچ‌وقت کسیو برای هیچ چیز اینقدر التماس نکرده بودم 
هیچ وقت بیخیال غرورم‌ نشده بودم
امروز مینوسیم که یادم بمونه چقدر له شدم 
چقدر التماس کردم 
و آخر نه شنیدم 
امروز یادم میمونه که چقدر اذیت شدم 
همه چی باید یادم بمونه 
همه چی 
شکستی منو 
کشتی منو 
ولی 

ادامه مطلب  

تو را دوست دارم...  

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم ؛تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم باهم ؛ تو را دوست دارم ؛تو را دوست دارم...
***
اهنگ ها دارن برام معنی جدید پیدا میکنن!
نماز میخونم.توکل کردم به خودش
مطمئنم بهترینو میخواد برام.
الان یکم دلم آروم شده!مینویسم که بدونم و یادم باشه!
سخته
کاش خاطره و اتفاق خوبی بشه بعد این همه سختی...

ادامه مطلب  

در سوگ دنیا که شهید راه دانش شد.  

عصر ایران؛ مصطفی داننده- در خبرها آمده بود «دنیا ویسی، دانش آموز پایه اوّل دبستان روستای "گرماش" سنندج، بر اثر فروریختن دیوار مدرسه تخریبی از دنیا رفت.»
دنیای قصه ما احتمالا از مدرسه زیاد شنیده، آنجا سواد یاد می‌گیری، دوست پیدا می‌کنی، درس می‌خوانی و ...
دنیا با هزار شور و شوق روزهای تابستان را شب کرده بود تا مهر از راه برسد. مهر از راه برسد تا او به مدرسه برود.
شب رفتن به مدرسه با وسواس دفتر مشق و کتاب‌های خود را در کیف مدرسه‌اش می‌گذارد. کی

ادامه مطلب  

نیست جدیت  

زنگ زدم مصطفی نون دانشگاه نیست کاشکی لب تاپ آورده بودم با خودم توی سایت دانشگاه میشستم یه چند ساعتی برنامه نویسی کار می‌کردم!؟؟؟ البته از سابق خودم بعید میدونستم چنین کاری رو با هزار بدبختی و مکافات لب تاپ رو می‌آورده ام دانشگاه اما خبری از برنامه نویسی کار کردن نبود!؟! من جدی ت برای تغییر در من نیست و همین بس

ادامه مطلب  

استعداد  

انگشت های اشاره مو گذاشتم روی گودی زیر چشمم و به سمت پایین کشیدم و رفتم سمت خانواده ....
رفتم روبروی مامانم و با همون حالت ابروهامو بالا پایین کردم .... مامانم خندید و صورتشو جمع کرد
رفتم روبروی کیوان نگام کرد با اون حالت بازم ابروهامو بالا پایین کردم ... گفت : ایش ... برو گمشو اونور حالم بهم خورد
رفتم روبروی اینه ببینم چ شکلی شدم و دوباره رفتم سمت کیوان هی میگفتم : داداش نگام کن .... تورو خدا اینورو نگا کن
نگا نکرد ک بیشعور :\
اینا همش استعداده .... هرک

ادامه مطلب  

#526  

خب خب سیا جان برام نت آهنگ مداد رنگی ابی فرستاد منم دیدم چقدر به صدام میاد دیگه 
شروع کردم به زدن و خوندن و ضبط کردمو گذاشتم استوری 
خب خیلیا گفتن که خیلی خوب بود ایول 
یکی گفت صدات برای خوندن خوبه فقط باید تمرین بیشتری کنی و یه کمم رو ریتم کار کنی 
در کل خودمم راضی بودم نسبت به قبلیا 
خب شماهایی که گفتین دوس دارین بشنوین آیا تو تل بذارم ؟ همینجوری یه کانال بزنم ببین وحشت کنین و فرار کنین؟
یا آپلود کنم؟ (تا حالا البته این کارو  نکردم )

ادامه مطلب  

راز قصه توکل به خدا  

#داستانک_معنوی 

#راز_توکل_به_خدا

قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
 روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» ترمان گفت: «از 2 تومنی که برای شام من خواهی داد، 2 ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»

 مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گار

ادامه مطلب  

راز قصه توکل به خدا  

#داستانک_معنوی 

#راز_توکل_به_خدا

قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
 روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» ترمان گفت: «از 2 تومنی که برای شام من خواهی داد، 2 ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»

 مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گار

ادامه مطلب  

صندلی مخصوص  

هر آدمی طبق نقشی که داره تو دنیا، رشد می کنه. هر آدمی با توجه به نقشی که داره ویژگی های خاصی داره. 
این برام گیج کننده س. یادم نیس کجا یاد گرفتم اینو. اما بعدش که نگاه کردم به آدمها، دیدم خیلی از ما صفتهای پر رنگمون رو از دوران کودکی تا الان یدک می کشیم. مثلا خود من، به طور اعصاب خورد کنی با کلمات، بازی میکردم. واقعا بعضی ها عصبی میشدن. یا اینکه بدون اینکه کسی بهم تلقین کنه یا تشویقم کنه، الکی کتاب میخوندم. حتی بدون اینکه بفهمم. مادربزرگم می گفت می

ادامه مطلب  

۶۹۳  

یه پسری هست تو دانشگا خیلی خوشتیپه هممون خوشمون میاد ازش بعد نمیدونستیم کیه اسمش چیه الکی اسمشو گذاشته بودیم مسعود ..اخرای ترم قبل فهمیدیم رله و اسمش یه جی دیگس ولی هنوز میبینیمش تو دانشگا بعد میگیم مسعودو دیدی دیدی !؟ بعد امروز رد شدم از جفتم رفتم تو کلاس داشتم ب دوستام میگقتم که بچه ها مسعود دیدم اومده  یکی از دوستام تق زد تو گوشم!
گفتم چیشد خندم گرف گف نه مسعود مال منه حرفشو نزن گفتم خوبه من اول پیداش کردم بعد نفرسوم گف خوبه خودش دوسدختر دا

ادامه مطلب  

زلف رها کرده  

زلف رها کرده
تا زلف رها کردی با ما تو چه ها کردی
ای حلقه در حلقه بنگر که چه ها کردی
روح و تن من یک بود بربال ملائک بود
دردا که خطا کردم از خانه جدا کردی
من واله و گم گشته درعشق فنا گشته
دل دادم و دل بردی افسوس رها کردی
عمریست به دورانم بی خانه و ویرانم
مجنونم و سرگشته  دیوانه رها کردی
من عاشق روی تو ویرانه ی کوی تو
ای حاکم و من بنده بر بنده جفا کردی
 (م،الف/کوهی)

ادامه مطلب  

آغازکتاب هدیه های آسمان(درس 1)  

 
 
 
بعدازجشن شروع هدیه های آسمان برای ایجاد انگیزه
درس اول  با یه عروسک که یک پا نداشت،وارد کلاس شدم.
همهمه ای در کلاس برپا شد.خانم این چیه؟یه پا داره؟ حسابي
ذهنشون درگیر شد و هرکس یه نظری می داد
 
بعد،ازشون خواستم چشماشون رو ببندند.بعد بهشون گفتم که
چشماتون هدیه ای زیبا از طرف خداوند است.حالا این هدیه های 
زیبا را که توسط پلک هاتون کادو شده،باز کنید.
 
در ادامه درس بحث و گفت وگو کردیم که اگه هریک از اعضای بدن
نبود چه اتفاقی می افتاد ؟ و

ادامه مطلب  

261  

دلم تنگ شده و بیشتر از همیشه احساس پوچی میکنم.نمیدونم چرا ولی
یجوری شدم و انگار تو یه دنیای خالی از هر کسی ام -_-
هی خدا..
 
 
اگر بودی
محکم به سینه می چسباندمت و
برگ و شاخه هایمان در هم تنیده می شد
کبوتران شادی از لبهایم به لانه های تو پناه می گرفت و
از لانه های تو به فصل من و
از فصل من به أبدیت تو مهاجرت می کردند
کاش بودی تا ابرهایم را به هوای تو بلند می کردم
تا بال به سمت من می گشودی و
من باد ترانه ی دستهایت می شدم
کاش جاده ای که می رفت دوباره برگردد

ادامه مطلب  

پیرمرد دستگاه کپی  

توی شلوغیها  و هیاهوی روزانه ، لابلای گام زدنهای سریع از میان چهره های مضطرب و شتابان ، توفیقی نصیبم شد و برای گرفتن 4 برگ کپی ، گذرم به مغازه ی روغن اندود و کوچک یک پیرمرد سیه چرده افتاد . مغازه ی او ،اتاقی با ابعاد 1 در یک و نیم متر ، دیوار به دیوار یک مغازه ی تعویض روغنی در کنار خیابان اصلی بود. انگار که صاحب مغازه ی تعویض روغنی ، آن یک متر را برای او جدا کرده ودیوار کشیده و در اختیارش گذاشته بود . بخاطر کوچک بودن مغازه و کند بودن دست پیرمرد ، صف

ادامه مطلب  

سال اول جنگ  

بسمه تعالی
روز پنجشنبه گذشته در یکی از کانال های تلگرامی بنام «وار هیستوری» با یک پوستر زیبا پیامی را دریافت کردم که روز جمعه بعد از ظهر پژوهشگران جوان در یکی از کافه های اطراف دانشگاه تهران گردهمایی دارند تا در مورد سال اول جنگ به بحث می نشینند. من که خودم را کارشناس سال اول جنگ می دانم خیلی کنجکاو شدم که در این زمانه کم توجهی به کم و کیف جنگ ایران عراق در بین جوانان- که اگر اقدامی هم انجام می شود عمدتاً با هزینه های دولتی است.- این جوانان چه ک

ادامه مطلب  

سال اول جنگ  

بسمه تعالی
روز پنجشنبه گذشته در یکی از کانال های تلگرامی بنام «وار هیستوری» با یک پوستر زیبا پیامی را دریافت کردم که روز جمعه بعد از ظهر پژوهشگران جوان در یکی از کافه های اطراف دانشگاه تهران گردهمایی دارند تا در مورد سال اول جنگ به بحث می نشینند. من که خودم را کارشناس سال اول جنگ می دانم خیلی کنجکاو شدم که در این زمانه کم توجهی به کم و کیف جنگ ایران عراق در بین جوانان- که اگر اقدامی هم انجام می شود عمدتاً با هزینه های دولتی است.- این جوانان چه ک

ادامه مطلب  

دانش جو موذن جامعه  

"دانش جو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود"
شاید بتوان گفت تمام چهارسال دانش جویی ام را با این جمله سپری کردم
انگار هر روز صدای دلنشین شهید بهشتی در گوشم طنین انداز می شد
هر بار که دلم زندگی  راحت طلبانه ای میخواست از جنس زندگی اغلب هم سالانم در دانشگاه و خوابگاه از درونم کسی داد میزد تو مؤذنی مگر میشود بیخیال گذراند؟
چهارسال، از روز اول ورود به دانشگاه تا تقریبا اخرین روز ترم گذشته من تمامش را داشتم تلاش میکردم که مؤذن خوبی با

ادامه مطلب  

۶۸۸  

همین دیشب داشتم به این فکر میکردم که نه من حالم از فرزاد بهم میخوره ب تخمم که رل زده و کلا ادم بیشعوریه برام مهم نیس بش فک نمیکنم کلا نمیخوامش دیگه و این حرفا 
بعد امروز رفتم تو حیاط پیش غرفه خودمون وایسادم بعد اقا اون طرف دمه غرفه یکی دیگه وایساده بود داشت شربت میخورد و میخندید باز تا من اومدم نگا کردو خندید و رفت دوید هاااا دوید!!!و دیگه اصلا تو حیاطم وایسنتاد ...خو چته من چیکار به تو دارم ..اخه چیکارت دارم ...نکنه فک کرده من خوشم میاد ازش بابا خو

ادامه مطلب  

دانش جو مؤذن جامعه  

"دانش جو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود"
شاید بتوان گفت تمام چهارسال دانش جویی ام را با این جمله سپری کردم
انگار هر روز صدای دلنشین شهید بهشتی در گوشم طنین انداز می شد
هر بار که دلم زندگی  راحت طلبانه ای میخواست از جنس زندگی اغلب هم سالانم در دانشگاه و خوابگاه از درونم کسی داد میزد تو مؤذنی مگر میشود بیخیال گذراند؟
چهارسال، از روز اول ورود به دانشگاه تا تقریبا اخرین روز ترم گذشته من تمامش را داشتم تلاش میکردم که مؤذن خوبی با

ادامه مطلب  

"مستضعف" به که می گویند؟!  

حقوقم به زحمت مرا تا سر برج می کشاند!روی این حساب نزد آقای مدیر رفته و از ایشان طلب یاری نمودم.
در حالی که اشک درچشمان آقای مدیر حلقه زده بود سری به علامت تاثر و همدردی تکان داده و پس از ادای ضمنی "مرا در غم خود شریک بدانید" توضیح داد که اوضاع و احوال او هم چندان تعریفی نیست و در ماه گذشته حتی پولی که بابت ثبت نام دخترش هزینه کند را در اختیار نداشته است.
با استماع فرمایشات مبسوط ایشان تشکر کرده و در حالی که از جای بر می خاستم بطور ذهنی ایشان را از

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >