سال اول جنگ  

بسمه تعالی
روز پنجشنبه گذشته در یکی از کانال های تلگرامی بنام «وار هیستوری» با یک پوستر زیبا پیامی را دریافت کردم که روز جمعه بعد از ظهر پژوهشگران جوان در یکی از کافه های اطراف دانشگاه تهران گردهمایی دارند تا در مورد سال اول جنگ به بحث می نشینند. من که خودم را کارشناس سال اول جنگ می دانم خیلی کنجکاو شدم که در این زمانه کم توجهی به کم و کیف جنگ ایران عراق در بین جوانان- که اگر اقدامی هم انجام می شود عمدتاً با هزینه های دولتی است.- این جوانان چه ک

ادامه مطلب  

درآمدی بر ادبیات 2  

این کتاب مشتمل بر هشت بخش و هر بخش شامل تدریس مفاهیم مربوط به شعر و ارائه نمونه شعرهای مرتبط با مبحث مورد نظر و تحلیل آن می‌باشد.
در این کتاب با مفاهیم شعر، نحوه خواندن آن، زمینه، مضمون، آرایش و چیدمان کلمات، زبان مجاری و صنایع بدیعی، صورخیال، قافیه و وزن، انواع شعر و ساختار آن آشنا می‌شوید. در هر بخش اشعاری از بنام‌ترین و پرآوازه‌ترین شاعران انگلیسی زبان مرتبط با مبحث تدریس شده ارائه گشته و در انتهای هر بخش جهت تمرین بیشتر، سوالات تألیفی

ادامه مطلب  

سفره عاشقی باز هم پابرجاست  

خدا جانم
رمضان امسال نیز مثل تمامی رمضان های گذشته به پایان رسید
دوس دارم توی این عید عزبز چنتا دعا کنم و ازت بخوام خواستنی هارو

خدایا چشم هیچ منتظری رو تا ابد منتظر به راه نزار
خدایا کمکون کن تا قدر تمام نعمت هایی رو که به دادی رو بدونیم
خدایا کمکمون کن تا عادت نکنیم به راحتی و راحت طلبی
خدایا به ما بینش و تفکر سالم بده تا از وقایع برداشت نا صحیح نکنیم
خدایا کمکون کن تا دنیارو آنگونه که هست ببینیم 
خدایا کمکون کن که ظالم نباشیم
خدایا غرور و ت

ادامه مطلب  

زنجیری بنام وابستگی  

داستانک معنوی
پسربچّه ای پرنده ی زیبایی داشت.
او به آن پرنده بسیار دلبسته بود.
حتّی شبها هنگام خواب ، قفس آن پرنده
را کنار رختخوابش می گذاشت و می خوابید.
اطرافیانش که از این همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند ،
از پسرک حسابی کار می کشیدند.
هر وقت پسرک از کار خسته می شد و نمی خواست کاری را انجام دهد او را تهدید می کردند که الان پرنده اش را از قفس آزاد خواهند کرد و پسرک با التماس می گفت : نه ، کاری به پرنده ام نداشته باشید هر کاری گفتید انجا

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و نه چی کار کنم بچه ها کمک یکی از دوستای خوبم  

سلامامشب داغونم داغونمشاید به خاطر فشار کاری باشه ولی خودم این طور فکر نمی کنمیکی از دوستام که یه آقا پسر پونزده شونزده ساله هست ...وایی خدا جونمداره خودشو نابود می کنهدو سه روزی میشه که فکر این داره دیوونم می کنهبا بچه ها شنبه شب رفته بودیم گردش این آقا پسری هم بودتو این سه چهار ماهی که زیاد ندیده بودمش خیلی عوض شده بوددیگه اون شور قبلو نداشتسکوتاش طولانی شده و کم یعنی خیلی کم حرف می زنهر خیلی پسر باهوشی هست بهش می گفتم باید ازت یه مهندس کامپ

ادامه مطلب  

کنار قدم های جابر... (حرف دل یک زائر ارباب)  

کافیه یه سال اربعین کربلا بوده باشی تا از سالهای بعد دیگه روز اربعین تو ایران نفست بند بیاد هی بغض کنی و چشمات پر از اشک بشه اما به روی خودت نیاری. اسم کربلا رو که میشنوی تپش قلب بگیری و مدام با خودت بگی اقا چی شد امسال ایران موندم؟ چی شدم امسال انتخابم نکردید؟
با همه ی این ها امسال حساب و کتابم را کردم. هرچه که بالا و پایین می کردم ته تمام حساب و کتاب های دنیاییم این بود که آقا شرمندتم که نمی تونم بیام پابوستون.
با صبغه ی اربعین کربلا رفتنم همه ی

ادامه مطلب  

کرانک ای سی (قسمت نهم)  

عبرت را اموختیبله فک میکنمدر ماورا چه توصیفی داریماورابله و اعتبار منمراقبت از این اعتباروایسا بینمیعنی هفتاد سالهاره لعنتی هفتاد سالهدر گوشه شهر برلینکنار این دیوار میخوابمو بیدار میشوماندرهبله جانمداری میگیدقیقایه سری ساتنلی کوبریک هم واسه فیلم برداریخوب پسدیواری دیگر نیستستونی دیگر نیستبا تاریخ بگو چه معامله ای داریمن تجربه در زندگیزندگی و درماندگینفس من  بود این دیوارشرط مادل بود این دیوارحالا تا اخر عمرت...دقیقا تا اخر عمرمحدس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1