زانوهات رفیق چونَتَن نگار  

 
و من نشسته بودم رو به روی کسی که نمیدانستم کیست . از درون پر رمز و رازش هیچ چیز نمیدانستم . و از چشم هایش که مثل همیشه مجهول و گنگ و گیج بودند  هیچ چیز به سمت تشویش اضطراب گونه ام تراوش نمیشد . انگار که ساعت هارا به انتظار چیزی باشی که نمیدانی چیست . و هر لحظه زمان تو را و زندگی ات را رو به وخامتی شدید تر ، ياسي عمیق تر و تشنجی سرسخت تر میکشاند . و تو تنها سکوت کرده ای  تا به نابودی خود بنشینی  و نظاره گر سخت ترین و هولناک ترین اتفاقات زندگی ات باشی

ادامه مطلب  

دریاهای بی تابی ...  

دلم نمیاد حتا یه دونه صدف هم بر دارم بذارم تو جیبم و با خودم بیارم و اگه دلتنگ دریا شدم نگاه کردن به اونا یه کم از دلتنگی م کم کنه. نه واسه خاطر صدف ها که از خونه و آشیونه شون و دوست و آشناهاشون دور میشن ها نه،واسه خاطر اون صدف های عزیز کرده م که توی یه نایلکس بنفش ياسيِ مُهر و موم شده و عطر و ادکلن خورده گوشه ی کمد نشستن؛گرچه بوی ادکلشون خیلی کم شده ولی هنوزم اگه نفس عمیق بکشم بوی ادکلن مردونه ی محبوبم رو می تونم وارد شش ها و ریه هام کنم و به همون

ادامه مطلب  

میدونی که من هی از فکر اینکه بزرگ شدیم خنده میاد رو لبم؟  

وقتی عصر که از امتحان اومده بودم و خوابم نمیومد دیدم پیام دادی و نظر کارشناسانه ی من رو پرسیدی لبخند رو لبم نشست...اینکه فکر کنم داری بزرگ میشی وارد یه مرحله ای از زندگی شدی که قشنگه که میتونه تو رو از اون چیزی که هستی و دوستش نداری پرواز بده به اون چیزی که دوست داری به قشنگ شدن لحظه هات به رنگی شدنشون...
میدونی؟داری پروانه میشی و پاره کردن پیله سخته درداوره ولی پروانه زیباست اونقدر زیبا که دنیای اطرافش رو هم زیبا میکنه مثل امروز که من و دنیامو

ادامه مطلب  

روز تولد مریم جان در کلبه  

امروز تولد مریم جون بود. بانویمان را می گوئیم.
یه روز کاری فشرده ای رو پشت سر گذاشتیم و برای بعد از ظهر قرار گذاشتیم. در همین حین پدرجان و مادر جان نیز از تهران رسیدند و جلوی اداره همدیگرو دیدیم. قرار بود بعد از ظهر بروند به سوی خانه و کاشانه خود.
بعد از اداره، در ملاقات خانگی از تصمیمشان منصرف نمودیم و با کلی تاخیر به یارمان پیوستیم
بدون گل، کیک و کادو
دومین ساله که اینجوری میشه و اینجانب بابتش محزون می شوم
البته بانویمان خانم تر از این حرف هاس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1